بعد از آن دلشوره های آشنائی

بعد آن دلتنگی دل بهر شادی

بعد آواز دل من از فرار بی صدائی

آمدی ماندی تو در دل همچو آوائی نهانی

بی توامشب من دویدم باز سوی وادی بی همصدائی

ای تو تنها یاوردل کاش میماندی برایم همچو رویائی خیالی

روز من بی تو تبه شد شب من بی همسفر شد

ای تو تنها خواهش دل بی تو این دل بی ثمر شد

یاد ایام گذشته یاد ان رویای شیرین نهفته

میزند خنجر به سینه میچکد اشکی به گونه

میدهد هر دم عذابم این که دل را پس فرستاد

آنکه اول در خراجش کوله باری دل فرستاد

شد دل من پاره پاره در غم تو بی وفایم

شد غم تو باوفاتر از خود تو بی وفایم

ای که اشک دیدگانم شد نثارت

ای که دل را تو شکستی زیر آوار غرورت

کاش یکشب میشنیدی ناله و راز و نیازم

ای خدا تنها ترینم بازش آور من هنوز عاشق ترینم  

 

نرسیدیم به هم بازی یک تقدیریم
عاقبت در هوس دیدن هم میمیریم
عشقمان مخرج صفریست که تعریف نشد
آه و افسوس که یک واژه بی تدبیریم
بعد از آن حادثه هایی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سیریم
اشک میریختیم و دل که نمیکندیم آه
چه کنیم هر دو از این واقعه دلگیریم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خندیدیم
فکر کردیم بهاریم که بی تغییریم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از این ایده خود برخیزم
باز سایه بالای سرم باش عزیزم
مایه برکت چشمان ترم باش عزیزم 

چه.....

 

چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی!
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه کودکانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی !
چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
چه بیرحمانه! من سوختم
  

موج

 

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بکشد 

رود را از جگر کوه به دریا بکشد 

گیسوان تو شبیه‌است به شب اما نه 

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد 

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است 

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد 

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم 

هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد 

زخمی کینه‌ی من این تو و این سینه‌ی من 

من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد 

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری‌است 

وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد